با که گویم ؟

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار

خدا گوید بنده من صبر کن..

.

.

فاصبر صبرا جمیلا..

..

زیرا دنیا لحظه اى بیش نیست

آنچه گذشته جاى شادى و غم ندارد

و از آنچه نیامده نیز خبرى ندارى .

پس لحظه اى را که در آن به سر مى برى ، صبور باش

چنان که گویى خوشبخت و خوشحالى .

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط ... نظرات () |

تا حالا شده بخواهی تصمیم بزرگی بگیری؟!

تاحالا شده بترسی کم بیاری؟!

تا حالا شده حس کنی چقدر نیازمندی؟!

تاحالا شده زمین بخوری؟!

شده یکی بلندت کنه؟!

تا حالا شده از آینده بترسی؟!

بترسی که غرق بشی... غرق زندگی

بترسی که نکنه از دستش بدی

تاحالا شده چنگ بزنی ، به چیزی

شده بشی عین وعتصموا بحبل الله

              ...ولا تفرقوا...

شده صداش کنی ، جواب بده و تو حس کنی؟!

تاحالا شده طعم شیرین بودنش رو بچشی؟!

تاحالا شده...تاحالا شده مات شی ، یا یکی کیش و ماتت کنه؟!

تاحالا شده ندونی چی میخوای ، ندونی چی میخواد

تاحالا شده بسپاری به خودش ، همه چیزرو

شده اشک تو چشات حلقه بزنه و التماس رو لبات؟!

شده ازش بخواهی رهات نکنه ، هیچ جا ، هیچ وقت

شده بترسی نکنه یادش و ذکرش برات کمرنگ بشه؟!

                       ومن ترسیدم

              همیشه ، همه جا و حتی حالا

                                ...
وقتی سایه لطف و کرمش رو به وضوح حس می کنی

کم میاری ، بیش تر از اونی که فکرش رو بکنی

کم میاری ، می فهمی هنوز اول راهی

که نه ، شاید به راه هم نرسیده ای

هرچه که هست او هست و بس

جز او همه چیز ذره ایست و بس

.

.

.

یا علی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط ... نظرات () |

 

 

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من...



 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ... نظرات () |

گُر می‌گیرى، گرمت می‌شود، گرما زیر پوستت می‌پیچد  و تو سوختن را در سلول‌های احساست، حس می‌کنى. دماسنج دلت را که نگاه کنى، گرمای وجودت دستت می‌آید. انگار در اجاق رگ‌هایت هیزم می‌سوزانند. گرما بالاتر از حدّی است که برف چشم‌هایت را آب نکند  و سماور هیئت‌ها را به جوش نیاورد. گرما بالاتر از حدّی است که زیر دیگ‌های نذری را روشن نکند.

داغ می‌شوى. محرم هنوز سوژه داغی است. نفس‌هایش گرم و عطرآگین است. انگار در ریه‌هایش اسپند و عود می‌سوزانند. هر سال صدای گام‌هایش، کوچه ‌ها و خانه‌ها را هوایی می‌کند و با اولین دق‌البابش، در به رویش می‌گشایند واین‌گونه، عطر نفس‌هایش در پیراهن شهر می‌پیچد.

محرم، سیاه‌پوش داغی سترگ، از راه می‌رسد، داغی مثل آه بلند فرات و گلوی سوخته خورشید، مثل مجمر چشم‌هایی نگران و عطش‌هایی سربریده.

شانه‌های درختان باغچه تکان می‌خورد. گل‌ها لب به مرثیه می‌گشایند و نغمه‌های معطرشان تا هفت کوچه می‌پیچد.

کربلا، بذری است پاشیده در زمین محرم؛ بذری که پوسته‌اش را شکافته  وآن‌قدر ریشه کرده  و قد کشیده که شاخه‌هایش روی دیوار هر خانه‌ای به چشم می‌خورد ومیوه‌هایش را هر سال اهالی خانه دستچین می‌کنند، میوه‌هایی که طعم داغش، دهانت را می‌سوزاند. درختی که ریشه‌هایش داغ نوشیده است  وشاخه‌هایش گرمای دو آفتاب را در سلول‌هایش ریخته  و در آوندهایش عطش جریان دارد، باید میوه‌ای بدهد که طعم عطش  وآفتاب داشته باشد.

محرم، خیابان بزرگی است برای گم شدن. گاهی گم شدن، اتفاق قشنگی است؛ مثل قطره‌های بارانی که پس از باریدن در دل خاک گم می‌شوند، ولی پس از چند صباحى، در هیئت ساقه‌ای قد می‌کشند  وزیستنی دوباره را تجربه می‌کنند.

محرم آغاز می‌شود. کوچه‌ها پیراهن سیاهشان را از صندوقچه‌ها بیرون می‌آورند. باید از خودم بیرون بزنم. محرم، خیابان بزرگی است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط ... نظرات () |


Design By : Night Skin

<